موفقیت دانش آموزان مدرسه غیرانتفاعی
"ساهاکیان" در مسابقات المپیاد دانش آموزی که
توسط دانشگاه "تربیت مدرس" برگزار شده بود
|

ملمارک تاتووسیان
المپیاد ریاضی و فیزیک |

آرابو ماناسیان
المپیاد ریاضی و فیزیک |

ماریو آندرانسیان
المپیاد ریاضی و فیزیک
مقام سوم ریاضی |
|

میرو مارکار آوانس
المپیاد علمی |

اجمین ماتووسیان
المپیاد ریاضی |

گقایر محمودی
المپیاد شیمی |
وبلاگ سکوت مرداب به این عزیزان خانواده محترمشان و همچنین مسئولین مدرسه "ساهاکیان" این موفقیت را تبریک گفته و برای آنها آرزوی موفقیت های روز افزون را دارد.
لینک روزنامه آلیک: http://www.alikonline.com/files/2008/jan/17/17E01.htm
با نظراتتون در مورد این مطلب هم بچه ها را خوشحال می کنید و هم منو....
پس نظر یادتون نره
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 20:56  توسط پسر شبهای زمستان
|

پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره
وقتی آهسته غروب . تو خونه پا میذاره
وقتی هر لحظه نسیم . توی باغچه ها میاد
توی خاک گلدونا . بذر حسرت میکاره
وقتی شبنم میشینه . رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره
وقتی توی آینه . خودمو گم میکنم
میدونم که لحظه هام . رنگ آبی نداره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:36  توسط پسر شبهای زمستان
|
که همین دوست داشتن زیباست

یه احساسی منو در بر گرفته. غم وشادی نیست.... فکر کنم یه جور استرسه، یا نه بهتر بگم... به این می گن
" انتظار".
از صبح صد بار SMS مصطفی رو خوندم:
آری، آغاز، دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دیگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
شنبه 5 ژانویه 2008:
امشب کریسمسه....... اما مهمتر ازاین کنفرانسیه که امروز صبح من و مصطفی داشتیم. از یه ماهه پیش سرمون خیلی شلوغ بود. درگیر این پروژه بودیم. ولی هفته آخر یعنی هفته پیش کارهامون خیلی فشرده شد. یعنی من هفته اول از سال جدید رو بدون اینکه بفهمم چی شد و کی اومد و رفت، مشغول تحقیق در مورد " تولید پراکنده" بودم. صبح 6 از خواب بیدار شدم. رفتم پیشه مصطفی که با هم بریم...... ساعت 9:30 بود که نوبت ما رسید. روز قبلش تو خونمون تا ساعت 10:30 شب مشغول ساختن presentation بودیم. بجز ما و یه گروه دیگه هیچکی Presentation نداشت. همه خیلی خشک و ساده می اومدن صحبت می کردن و وقتی وقتشون تموم می شد استاد می گفت دیگه بسه....... رفتیم ویدئوپروژکتورو راه انداختیم و شروع کردیم. اول من باید شروع می کردم....جالب بود حدود 25 دقیقه بود داشتیم صحبت می کردیم دیدم استاد نمیگه " بسه برین بشینین" . آخه ماکزیمم وقت 15 دقیقه بود. خلاصه تموم شد.... بعده کلاس رفتیم پیش استاد گفت " مال شما خیلی عالی بود" تعجب کردم، خودم اصلا حداقل از بخش خودم خیلی راضی نبودیم، ولی بالاخره استاد راضی بود.... همین بسه. استاد راضی، {........} لق آدم ناراضی.
یک سال پیش همین موقع بود که با مصطفی رفته بودیم امتحان بدیم و بعد امتحان رفته بودیم رستوران "بهار" ناهار زده بودیم تو رگ..... امسال هم به همین مناسبت ظهر رفتیم "بهار" . برگشتیم تا ساعت 4 کلاس نداشتیم. در های ماشین رو بستیم و صندلی ها رو خوابوندیم. دراز کشیدیم و خوابیدیم. خدابیامورز "ویگن" هم واسمون لالایی می خوند. چقدر راحت و راحت و راحت........... تو سال جدید اولین بار بود این قدر راحت بودم. بعد از 4-5 روز پر استرس و ناراحت کننده قبلی که بنا به دلائلی حالم هم زیاد رو به راه نبود حالا راحت خوابیدم. وقتی چشاتو می بندی و می خوای بخوابی، وقتی از خیابون هرزچند گاهی یه ماشینی رد میشه خیلی حال میده. صدای قطره های بارون زیر چرخ های سیاه ماشین ها...
... و تصمیمی که میگیری.
یکشنبه 6 ژانویه 2008:
صبح بیدار شدم . دیدم همه جا سفیده. برف همه جا رو پوشونده...... می خواستم برم کلیسا، اوایل دودل بودبم تو این برف برم یا نه..... دل و زدم به دریا و رفتم. باید می رفتم. بعضی وقتها آدم به نقطه ای میرسه که باید بره...حتی برف هم جلوی آدم رو نمی گیره....... صبح دوباره مصطفی SMS داد. یه نیروی خاصی رو SMS-ش گرفتم. با ماشین پلاک زوج، روز برفی، بدون زنجیر چرخ، و مقصد در محدوده طرح ترافیک. گفتم که آدم بعضی وقتها باید بجنده بره......... نری خراب میشه......... تو هم اگه معطل کردی پا شو برو. برو یکمی فکرکن، تصمیم بگیر آدم بشی. بد نیست..... افسر های راهنمایی رانندگی مثل اینکه پلاک ماشینه ما رو نمی دیدن.
شب ساعت 9:39:
حالا تنهام..... نه ببخشید آدم به این گندگی رو بغلم ندیدم. " انتظار" اینجاست. پیش من.
ظهر خوابیدم خیلی راحت...
و از هوای سرد اتاق بیدار شدم....
و کامپیوتر روشن بود و Winamp باز.....
وآهنگ 7th Band Music داشت واسه شاید دهمین بار تکرار میشد.....
شب ساعت 9:45 :
و امروز برای آخرین بار ، باز SMS دیروز مصطفی رو می خوام بخونم:
آری، آغاز، دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دیگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 22:17  توسط پسر شبهای زمستان
|
صدای امپراتور ترانه سرایان دنیا در آلبوم
چهارم بهترین گروه پاپ ایران

برای نخستین بار کریس دی برگ آوازه خوان و موزیسین نامدارایرلندی با گروه آریان برای تولید قطعه ای به نام صلح همکاری می کنند.
محسن رجب پور مدیر گروه آریان که از ابتدای شکل گیری این گروه نقشی جدی در تحولات هنری آن داشته است، عصر دوشنبه (21 آبان) در غرفه همشهری آنلاین در نمایشگاه مطبوعات، حاضر شد و ضمن اعلام این خبرگفت: در توافقی که بین شرکت ترانه شرقی و کمپانی فریمن پروداکشنز صورت گرفته است این اثر مشترک تولید وبه زودی در قالب آلبومی به بازار موسیقی عرضه خواهد شد.
رجب پور با اشاره با هماهنگی های به عمل آمده برای تولید این قطعه که نام صلح را برای آن انتخاب کرده اند گفت: شخصاً نظر آقای صفار هرندی، وزیر ارشاد درباره همکاری با چهره های برجسته دنیای موسیقی جویا شدم که ایشان فرمودند از نظر ماخیلی مثبت است.
کریس دی برگ نخستین هنرمند نامدار در عرصه موسیقی پاپ است که که با یک گروه پاپ ایرانی آهنگ مشترکی را اجرا خواهد کرد.
دی برگ فعالیت های عام المنفعه فراوانی داشته است و از جمله هنرمندانی است که دغدغه کمک به آسیب دیدگان در کشور های مختلف را دارد. وی از سوی سازمان ملل متحد به عنوان سفیر سلامت و مبارزه با سوء تغذیه انتخاب شده و آهنگ های زیادی درباره صلح خوانده و برنامه های خیر خواهانه فراوانی را در سرتاسر دنیا برگزار کرده است.
وی به دلیل سبک آرام و انتخاب اشعاری با مضامین انسان دوستانه چهره ای آشنا در میان اقوام و ملل مختلف است ودر میان علاقه مندان به موسیقی پاپ جهانی در ایران هواداران فراوانی دارد.
وی همچنین در گفتگوهای مختلف از علاقه اش به فرهنگ ایران سخن گفته است.
به گفته رجب پور آهنگی برای صلح یکی از آهنگ های آلبوم چهارم گروه آریان خواهد بود که قرار است درایران ازسوی شرکت ترانه شرقی و در خارج از ایران از سوی کمپانی فریمن پرودکشانر عرضه عمومی شود.
مدير گروه آريان كه براي ديدن بخش هاي مختلف جشنواره مطبوعات در غرفه همشهري آنلاين حاضر شده بود درباره فعاليتهاي گروه آريان در ايران گفت كه رايزنيهايي با وزارت ارشاد صورت گرفتهاست و احتمالاً ما در جشنواره موسيقي فجر امسال و در بخش جنبي آن به اجراي برنامه خواهيم پرداخت.
http://www.taranehsh.com/intro_en.php
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:3  توسط پسر شبهای زمستان
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:33  توسط پسر شبهای زمستان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:42  توسط پسر شبهای زمستان
|
آخرین اول مهر...
مثل یه حس زرد

مثل یه حس زرد، پر از اضطراب و دقدقه، اضطراب اینکه با دوستات تو یه کلاس می افتی یا نه، اضطراب اینکه سر کلاس کجا بشینی، معلمت کیه، که اگه یه آدم عقده ای باشه باید یه سال اون قیافیه نحسشو تحمل کنی. باید هر روز بشینی از یک تا هزار، با عدد و حروف بنویسی، عدد ها با مداد مشکی و حروف ها با مداد قرمز.... تو دلت فحش بدی به اون معلمه که بعد اون تابستون راحت و بازی و مسافرت داره انگشتاتو دار میزنه... آره، برای اول مهر تعریف دیگه ای بهتر از این نمیتونم پیدا کنم.... چیزی که از اون روزا یادم مونده چیزی نیست جز کوچه های تاریک و پر از برگ خیابان بهار ، یه سرویس قهوه ای رنگ که توش دیکتاتوری برقراره و یه روپوش سرمه ای رنگ که مثل کفن میندازن تو تن آدم. لیوان و دستمال هم همه باید داشته باشن تا اون خانم بهداشت مدرسه بهت گیر نده. موها کوتاه و حتی کچل. ناخن ها از ته زده. وگر نه همگی توی دخمه جهنم مانند خانم بهداشت کتک رو خوردن. از تلویزیون پخش می کنن که بچه ها خوشحالن و دارن می رن مدرسه اما در واقعیت هیچوقت این شادی رو نمی بینی....... چهره ها داره داد میزنه که هیچکی خوشش نمی آد صبح ساعت 6 بیدار شه و بره تو اون خراب شده. چهره ها همه پره از یه احساس زرد .......... در حالی که مجری برنامه تلویزیونی همچنان اصرار داره و می خواد به مردم القا کنه که بچه ها خوشحالن......
بعد کمکم به خیال خودشون دارن مارو آدم میکنن.ولی نمی دونن که این "آدم" کردن چیزی نیست جز " عقده ای" کردن. نتیجش کاملا مشخصه.......
دانشگاه قبول شدی....... جاشه که یه سری برنامه " عقده زدایی" بذاری. ترم اول رو که الاف همین کارهایی... موها رو بلند کنیم، آرایش ها بشه در حدی که وقتی آدم رو نگاه میکنن فکر کنن یارو {ج.....} است.
حالا دیگه زندگی میشه " آنچه شما خواسته اید". هر وقت خواستی برو تو کلاس هر وقت خواستی بی اجازه استاد پاشو بیا بیرون....اصلا اگه نخواستی بری، نرو. بشین تو محوطه دانشگاه با موبایلت بازی کن، عکس بفرست ، ویدئو بگیر و ......... دفتر ها تو هر چند برگ که عشقت میکشه بخر، اصلا رو کاغذ بنویس تو سر رسید بنویس. بابا اصلا ننویس ..... آره اینجا هتله باید هم باشه. باید باشه تا عقده ها خالی شه.... باید اینطور باشه که دیگه اول مهر یه حس زرد نباشه.... که وقتی یه روزی ، یه "اول مهر"ی ، فهمیدی که شاید اون "اول مهر" آخرین "اول مهر" زندگیته ( البته آخرین اول مهر تحصیلی) ناراحت بشی.......
خدا قوت، اول مهرهای خوبی داشته باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:30  توسط پسر شبهای زمستان
|
بدون شرح......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:7  توسط پسر شبهای زمستان
|
تقارن باید حفظ شود....چه در وسایل سه فاز چه در زندگی......
مطالب ابتدایی کمی تخصصی رشته برق است تحمل کنید زود تمام میشود
و به بحث اصلی میرسید
در علم برق، میدان دوار متقارن به میدانی گفته میشود که مکان هندسی آن یک دایره باشد. اگر میدان بنا به دلایلی از حالت تقارن خارج شود، مکان هندسی به بیضی تبدیل میشود. حتی امکان دارد که آنقدر این تقارن به هم بخورد که دیگر به جای میدان دوار به میدان ضربانی برسیم. شکلها رو در زیر میبینید.

کلا موتورهای سه فاز صنعتی باید با یک میدان دوار متقارن کار کنند. چون در شبکه توزیع، از شبکه سه فاز انشعابات نا متقارن تک فاز می گیرند، این امر باعث میشود که میدانی که برای این موتورها ایجاد میشود میدان دوار نامتقارن شود. میدان نامتقارن برای موتورسه فاز خوب نیست . طول عمر مفید موتور را کاهش می دهد و همچنین موتور هنگام کار سر و صدا ایجاد میکند. به همین دلیل زمانی یک موتور سه فاز در مغازه یا کارخانه ای باشد برای تغزیه آن باید کابل تخصصی سه فاز بکشیم که دیگر هیچ انشعاب تکفازی نداشته باشد و میدان متقارن بماند.
کلیه این بحث ها برای این بود که یکی از تئوری های دوست یابی خودمو بیان کنم:
تصمیم گرفته اید یک رابطه دوستی با یکی آغاز کنید. خوب قبل از رسیدن به یک دوستی واقعی که در شکل زیر هم مشاهده می کنید حتما باید مراحلی را طی کنید. در حین طی کردن این مراحل ، امکان دارد تا قبل از رسیدن به مرکز دایره دوستی به هم بخورد و امکان هم دارد که دو طرف خود را به مرکز برسانند.
اگر مراحل طی کردن. متقارن طی شود احتمال بروز ناراحتی و دلخوری از هر دو طرف به مینیمم(کمترین) مقدار کاهش میابد. ( همانگونه که اگر در موتور سه فاز میدان متقارن باشد به موتور مینیمم(کمترین) آسیب وارد میشود) اینجا هم اگر مراحل متقارن طی شود به هر دو طرف مینیمم آسیب ( چه از لحاظ روحی و چه.....) وارد میشود.
ولی اگر یکی از دو طرف قضیه برای رسیدن به مرکز دایره عجله داشته باشد و شروع کند مراحل را تند تر از طرف مقابل خود طی کند تقارن سیستم به هم میریزد. یعنی سیستم نامتقارن میشود. میتوانید خودتان هم امتحان کنید. اگر سیستم نامتقارن شود در این رابطه ناراحتی هایی بین طرفین و دلخوری هایی پدید می آید ( همانگونه که موتور سه فاز با میدان نامتقارن آسیب میبیند). فرد قرمز در شکل زیر یک مرحله به مرکز نزدیکتر شده ولی فرد سبز همچنان در مرحله قبلی باقی مانده.

بالطبع توقعات فرد قرمز اکنون بیشتر شده ولی فرد سبز همچنان با توقعات قبلی روزگار را سپری می کند. فرد سبز رنگ نمی تواند جواب توقعات فرد قرمز را بدهد و در دوستی اشکالاتی به وجود می آید.
در این حالت چه کار باید کرد؟؟؟؟؟ ( در موتور سه فاز یک کابل اختصاصی سه فاز کشیدیم ، اینجا چه کار کنیم؟؟؟؟)
دو حالت بیشتر جلوی روی ما نیست.
الف: یا باید فرد قرمز ،فرد سبز را رازی کند یک قدم جلوتر بیاید
ب: یا اینکه خود فرد قرمز یک قدم عقب برود و به جایگاه قبلی خود باز گردد

در غیر این صورت چون سیستم نامتفارن است احتمال دارد روزی از هم بپاشد. ( همانگونه که احتمال دارد که موتور سه فاز تحت میدان نامتقارن خیلی روز خراب شود).
نظر یادتون نره....................
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:27  توسط پسر شبهای زمستان
|
من٬ مارک آنتونی و آقای ویولن زن بقل خیابون

ساعت 9:00 شب با بچه ها تصمیم می گیریم بریم "بهاران" یه ساندویچ بزنیم تو رگ .یه حال و هوایی عوض کنیم. آخه حال و هوای همشون مثل من خاکستریه. دیگه چی کار میشه کرد. خدا رو شکر سلامتیم ولی هر چه قدر میریم بیرون ارضاء نمی شیم. نمی دونم . اون دفعه گفتم که دیگه هیچی حال نمیده.
........[ در حین نوشتن این مطلب هادی پاکزاد رو روشن کردم داره می خونه " در گود اگر رفتم و رفتیم مغرور بمان و بی گلایه"]..........
چشم آقا هادی گلایه نمی کنم. ...
از خروجی " صدر-بابایی" اتوبان مدرس می پیچیم که بریم تو شریعتی. ضبط ماشین روشنه و " مارک آنتونی " داره می خونه.( ماشا الله سیستم ماشین دوستم ردیفه) . پشت چراغ راهنمایی می ایستیم.
صدای ضبط اونقدر بلنده که هیچ کدوم از بچه ها متوجه ویولن زن (کسی که ساز ویولن می نوازد) بقل خیابون نمی شن. داره کار می کنه. معلوم نیست داره چی میزنه. شاید "آمنه" شاید هم " ناز مریم چشماتو وا کن سری بالا کن" شاید هم از خودش یه آهنگی ساخته. یه آهنگ که از ته دلش داره می آید بیرون. یه آهنگی که اگه با دقت گوش کنی خیلی حرفها داره که بزنه . شاید وقتی مردم رو می بینه که دارن میرن حال کنن، که دارن می رن یه چیزی دور هم بخورن که سیر بشن، که دارن می رن بگن و بخندن، که دارن میرن یکی رو پیدا کنن که سوار ماشینشون کنن یه خلوت پیدا کنن و ..... ، که زندگی عادیشونو حداقل برای یه شب ول کردن دارن میرن اون جوری که می خوان زندگی کنن، ولی خودش مجبوره همونطوری زندگی کنه که همیشه میکنه ، رنج میکشه. بقل خیابون وایسه واسه خیلی ها مثل من و تو ویولن بزنه. من و تو هم که اصلا خیالمون نیست.
" مارک آنتونی" اونقدر بلند می خونه ( نمی دونم چی میگه ولی هر چی میگه صداش از جای گرم میاد بیرون، آخه اونم یکیه مثل من و تو) که صدای خاکستری حتی یه نت آقای ویولن زن را هم نمیشنویم.
بخون آقای " مارک آنتونی" بخون که اگه تو نخونی منم میشم خاکستری. مثل اون.
چراغ سبز میشه و دوستام بدون اینکه متوجه اون آقا بشن گاز ماشین رو می گیرن و میرن. "مارک آنتونی " هنوز داره می خونه.
نمی دونم ولی شاید بد نباشه بعضی وقتها صدای " مارک آنتونی " ها رو یکمی کم کنیم یه گوشی بدیم به اونایی که شب جمعه یه سازی گرفتن دستشون دارن واسه من و تو از ته دلشون می خونن.
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 20:40  توسط پسر شبهای زمستان
|