که همین دوست داشتن زیباست

یه احساسی منو در بر گرفته. غم وشادی نیست.... فکر کنم یه جور استرسه، یا نه بهتر بگم... به این می گن
" انتظار".
از صبح صد بار SMS مصطفی رو خوندم:
آری، آغاز، دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دیگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
شنبه 5 ژانویه 2008:
امشب کریسمسه....... اما مهمتر ازاین کنفرانسیه که امروز صبح من و مصطفی داشتیم. از یه ماهه پیش سرمون خیلی شلوغ بود. درگیر این پروژه بودیم. ولی هفته آخر یعنی هفته پیش کارهامون خیلی فشرده شد. یعنی من هفته اول از سال جدید رو بدون اینکه بفهمم چی شد و کی اومد و رفت، مشغول تحقیق در مورد " تولید پراکنده" بودم. صبح 6 از خواب بیدار شدم. رفتم پیشه مصطفی که با هم بریم...... ساعت 9:30 بود که نوبت ما رسید. روز قبلش تو خونمون تا ساعت 10:30 شب مشغول ساختن presentation بودیم. بجز ما و یه گروه دیگه هیچکی Presentation نداشت. همه خیلی خشک و ساده می اومدن صحبت می کردن و وقتی وقتشون تموم می شد استاد می گفت دیگه بسه....... رفتیم ویدئوپروژکتورو راه انداختیم و شروع کردیم. اول من باید شروع می کردم....جالب بود حدود 25 دقیقه بود داشتیم صحبت می کردیم دیدم استاد نمیگه " بسه برین بشینین" . آخه ماکزیمم وقت 15 دقیقه بود. خلاصه تموم شد.... بعده کلاس رفتیم پیش استاد گفت " مال شما خیلی عالی بود" تعجب کردم، خودم اصلا حداقل از بخش خودم خیلی راضی نبودیم، ولی بالاخره استاد راضی بود.... همین بسه. استاد راضی، {........} لق آدم ناراضی.
یک سال پیش همین موقع بود که با مصطفی رفته بودیم امتحان بدیم و بعد امتحان رفته بودیم رستوران "بهار" ناهار زده بودیم تو رگ..... امسال هم به همین مناسبت ظهر رفتیم "بهار" . برگشتیم تا ساعت 4 کلاس نداشتیم. در های ماشین رو بستیم و صندلی ها رو خوابوندیم. دراز کشیدیم و خوابیدیم. خدابیامورز "ویگن" هم واسمون لالایی می خوند. چقدر راحت و راحت و راحت........... تو سال جدید اولین بار بود این قدر راحت بودم. بعد از 4-5 روز پر استرس و ناراحت کننده قبلی که بنا به دلائلی حالم هم زیاد رو به راه نبود حالا راحت خوابیدم. وقتی چشاتو می بندی و می خوای بخوابی، وقتی از خیابون هرزچند گاهی یه ماشینی رد میشه خیلی حال میده. صدای قطره های بارون زیر چرخ های سیاه ماشین ها...
... و تصمیمی که میگیری.
یکشنبه 6 ژانویه 2008:
صبح بیدار شدم . دیدم همه جا سفیده. برف همه جا رو پوشونده...... می خواستم برم کلیسا، اوایل دودل بودبم تو این برف برم یا نه..... دل و زدم به دریا و رفتم. باید می رفتم. بعضی وقتها آدم به نقطه ای میرسه که باید بره...حتی برف هم جلوی آدم رو نمی گیره....... صبح دوباره مصطفی SMS داد. یه نیروی خاصی رو SMS-ش گرفتم. با ماشین پلاک زوج، روز برفی، بدون زنجیر چرخ، و مقصد در محدوده طرح ترافیک. گفتم که آدم بعضی وقتها باید بجنده بره......... نری خراب میشه......... تو هم اگه معطل کردی پا شو برو. برو یکمی فکرکن، تصمیم بگیر آدم بشی. بد نیست..... افسر های راهنمایی رانندگی مثل اینکه پلاک ماشینه ما رو نمی دیدن.
شب ساعت 9:39:
حالا تنهام..... نه ببخشید آدم به این گندگی رو بغلم ندیدم. " انتظار" اینجاست. پیش من.
ظهر خوابیدم خیلی راحت...
و از هوای سرد اتاق بیدار شدم....
و کامپیوتر روشن بود و Winamp باز.....
وآهنگ 7th Band Music داشت واسه شاید دهمین بار تکرار میشد.....
شب ساعت 9:45 :
و امروز برای آخرین بار ، باز SMS دیروز مصطفی رو می خوام بخونم:
آری، آغاز، دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دیگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
+ نوشته شده توسط پسر شبهای زمستان در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت
22:17 |